The Feeling Between Them Is Beyond Love

LMBYBF PRT 24'25
نويسنده :
AFI-ELF
تاريخ :
پنجشنبه چهارم مهر 1392
زمان :
13:31


قسمت بیست و چهار

 

 (( هیوکجه ))
وقتی رسیدیم به کلبه ی سونگمین ،‌سونگمین رفت پیش مستخدم تا کلیدارو ازش بگیره ماهم رفتیم تابه افتخار اومدنمون با هم بنوشیم .
وقتی برگشت ،‌هیچول رفتم سمتشو کلیدارو ازش کش رفت .
" خوب  بچه ها ! بیاین تصمیم بگیریم کی با کی هم اتاقی باشه ،‌کسی نظری داره ،‌حدس میزنم نه ، پس بزارین من تصمیم بگیرم ."
چشمامونو چرخوندیدم ، خوب اره ، هیچولو جون تو جونش کنی بازم هیچوله .
" بیا ،  تو و کیو " کلیدو داد به سونگمین
" اتاق ما .." کلیدو داد به هانگنگ .
" تو و یوچان " کلیدو داد به جه جونگ هیونگ
" تو با شیندونگ ..." کلیدو داد به من . هاان؟ چی؟ چرا به منو دونگهه اتاق نداد .
" دونگهه هم با جونسو "و کلیدو داد به جونسو .لعنتی ،‌حرومـ زاده  خوش شانس !
دستمو مشت کردم . این عادلانه نیست
" هیچول هیونگ !..مـ ...من نباید با .. نمیدونم .. یکی دیگه هم اتاق بشم ؟" با چشمای طلبکارم از هیچول پرسیدم .
هیچول خندیدو گفت " آآه ! معذرت هیوک ! فراموش کردم ! تو باید با بهترین دوستت باشی ، باشه پس ،‌تو با جونسو !" قبل از انیکه بتونم چیزی بگم یه صدایی از کنارم شنیدم " نه!!!"
همه به کنار من نگاه کردیم .دو...دونگهه...؟
" اوه دونگهه مشکلی هست ؟" هیچول از هائه سوال کردو میدونستم داره به زور جلوی خندشو میگیره .
" آ...نه هیونگ ... منظورم اینه که ... اره ..."دونگهه به اطراف نگاه میکرد ،‌سرشو خاروند " منمیخوامباهیوکتویه اتاقباشم  "
" چی؟ معذرت میخوام میشه دوباره بگی ؟ نتونستم بشنوم " هیچول شرورانه لبخند زد و بقیه پسرا خندیدند . لعنتی مارو دست انداختند .
دونگهه داد زد " من میخوام با هیوک توی یک اتاق باشم !"
چشمام گشاد شد ، شوکه شدم ولی بعد از ته دل خندیدم . ارههه!!! آآآه دونگهه ، نمیدونی چه قدر خوشحالم .


" هاهاها،خونسرد باش پسر،‌ البته که تو با هیوک توی یه اتاقی، فقط داشتم شوخی میکردم "  هیچول لبخند زدو هانگنگ از هائه معذرت خواست ، دونگه سرخ سرخ شده بود ، خدایا خیلی نازه .
دست دونگهه رو نگه داشتمو از از کمرش کشوندمش سمت خودمو " مرسی عزیزم " لپشو بـ وسیدم .
------

(( دونگهه ))

سوگمین هیونگ بهمون گفت که بریم توی کلبه و استراحت کنیمو خودمونو واسه مسابقه ی شب اماده کنیم . وقتی رسیدم به خونه ی چوبی گرمو نرممون یه چیزی رو فهمیدم .
لعنتی ! برا چی من خواستم با هیوک توی یه اتاق باشم ؟ آآآآه منه احمقو بگو ! همه میدونن که ما تازه با هم دوست شدیم حالا چه فکری میکنن وقتی من خواستم با دوست پسرم توی یک اتاق باشم ؟ حتما فکر میکنن من  میخوام ' یه کاری ' با دوست پرسم بکنم !  هرچند که این طور نیست ! آآآیش هائه ،‌ماهی احمق . حالا همه فکر میکنن اون منم که میخوام اول شروع کنم .
وقتی منو هیوک وارد کلبه شدیم احساس بدی داشنم . و خوب اره . یه کلبه بود با یه اتاق نشیمن و یه اشپزخونه کوچیک مرکزی و یه اتاق خواب به اضافه ی یک ....تخت . سرخ شدم.
" هائه ، چرا اونجا وایسادی ؟ بیا،یه دوش بگیر چون بعدش میخوایم  قبل از مسابقه با بچه ها بریم شام بخوریم " اروم سرمو تکون دادم . لباسامو برداشتمو رفتم توی حموم .
-----

(( هیوکجه ))

وقتی دونگهه توی حمام بود من رفتم به اتاق خوابو به تخت نه چندان بزرگ خیره شدم . لعنتی چرا این قدر استرس دارم ؟؟من قبلانم کنار هائه خوابیدم ، درسته ؟ دیشب ما با هم خوابیدیم !  پس چرا این قلب لعنتیم مثل دیوونه ها میزنه ؟!
ما اینجا تنهاییم ....فقط منو هائه ..هر دونفرمون... روی یک تخت ...توی یک کلبه ساکت .. فقط منو هائه ..شاید مثل دیشب همدیگرو نوازش کنیم .. یا شاید حتی لاس زدنمونو ادامه بدیم ..یا شایدم بیشتر....
" هیوک من کارم تموم شد !"
" وااااه !!" تقریبا از جام پریدم وقتی سر دونگهه یه دفعه جلوی در ظاهر شد.
دونگهه خندید." چته ؟ بیا ، یه دوش بگیر، من گشنمه !"
"بـ..باشه "دوییدم توی حمام تا ذهن منحرفمو بشورم .
سریع یه دوش گرفتمو و بعد یادم اومد که لباسامو با خودم نیوردم ، پس فقط حولمو دور کمرم پبچیدمو رفتم بیرون .
یه صدای نفس .
ها؟ وقتی داشتم موهامو خشک میدم صدای حبس شدن نفسو شنیدم . به طرف صدا نگاه کردمو اونجا دونگهه با دهن بازنشسته بود سرجاش.
" هائه ...؟"
زیر لب گفت " سینه " چشماش هنوز خیره بود
" ببخشید ؟" تعجب کردم رد نگاه شو گرفتم .اوه خدایا اون به سینه من خیره شده بود ؟
" آه -! من .. من منظورم اینه که سینم از گشنگی داره تیر میکشه بیا هیوک!!" سرخ شدو به اطراف نگاه کرد .
خندیدمو به عکسالعملش نگاه کردم . فقط میخواستم یکمی بیشتر سربه سرش بزارم . واسه همین رفتم سمتش . کمکم مضطرب میشد.
" نه ... من مطمئنم که تو گفتی سینه  و داشتی به سینه  من نگاه میکردی ...؟" نزدیک بود بخندم وقتی هیچ جوابی نداشت که بده ، به همه جا نگاه میکرد غیر من . ناراحت روی صندلیش جابه جا شد .

نشستم کنارش " خدایا هائه ... تو خیلی با نمکی ! فقط میخواستم یکم سربه سرت بزارم !" لپ قرمزشو کشیدمو از ناراحتی لبشو داد جلو.
لبمو لیسیدمو گفتم " لبتو اینجوری نده جلو . ممکنه دلم بخواد ببـ وسمت " قلبم تند تر زد وقتی گفت " خب که چی ؟ در هر صورت تو همیشه من میبـ وسی " اروم سرمو کج کردمو لبشو بـ وسیدم .نفس نفس زد و زبونمو روی لبش حرکت دادم . دست راستم حرکت کرد سمت پشت سرش و اون یکی دستمو دور کمرش حلقه کردم و دستای اونم حلقه شد دور گردنم . لباش خیلی خوش تطمع بود ، هیچ وقت از مزه کردن این لبا خسته نمیشم . روی کاناپه دراز کشوندمش و همون موقع صدای زنگ در از بیرون اومد .
" بیا میمون !! داریم میریم سمت اتاق نشیمن !!" صدای هیچول بود .از دونگهه فاصله گرفتمو به صورت خجالت زدش خیره شدم
چند دقیقه فقط به هم خیره شده بودیم ،
" میمووووووووووووون !!!" هیچول محکم تر در میزد . اه کشیدمو بلند شدم ." الان میام هیونگ !!!" داشتم میرفتم سمت در که دونگهه مچ دستمو گرفت .
" چیه هائه ؟ هنوز میخوای ادامه بدیم ؟ میتونیم بی خیال شام بشیم اگه تو ......"
" هوی ! نه ! فقط میخواستم یادت بندازم که هنوز چیزی تنت نیست احمق !! چه فکری پیش خودشون میکنن اگه اینجوری بری دم در ؟!"
به اطراف نگاه کردو سرخ شد و از حرفم خجالت کشیدم . لعنت به منو ذهن منحرفم .
" میییییییمووووووووووووووون "  چشمامو مالوندمو رفتم سمت اتاق خوابو وقتی دونگهه درو باز میکرد لباسمو پوشیدم .
اوه خدایا . فقط توی چند دقیقه کلی لحظه های هاتو عشقی درست کردیم . اگه رو تخت خوابیده بودیم چی میشد .؟
یاد حرفی که پدر دونگهه بهم زده بود افتادم . اوه لعنتی
---------

 

قسمت بیست و پنج

 فلش بک ـ
((‌هیوکجه ))
داشتم از خونه دونگهه میرفتم بیرون که فهمیدم پدر دونگهه پشت سرم داره دنبالم میاد.
چرخیدمو بهش نگاه کردم و پرسیدم " بله ؟ قربان ؟ میتونم کمکتون کنم ...؟ " بهش لبخند زدم
بهم لبخند زدو با انگشتش بهم اشاره کرد که برم نزدیک تر .تعجب کرده بودم ولی درهر صورت قبول کردم . سرمو کج کردم نزدیکش چون به نظر میرسید میخواد یه چیزی در گوشم بگه .
" من میدونم که شما ها جوونیدو پسرهای جوونم نیازای خودشونو دارند . ولی فکر میکنم میتونم تو این مورد بهت اطمینان کنم . امیدوارم که شما دوتا روند دوستیتونو در همین حد ادامه بدین ..."
تعجب کردم  ، نمیفمیدم داره درمورد چی حر ف میزنه " من.. من معذرت میخوام اقا .. منظورتون چیه ...؟"
" اگه  نقشه کشیدین که این کارو با پسرم بکنید ، امیدوارم اونو بعد از این که ازدواج کردین انجام بدید ..."
گیج تر شدم " چی رو... انجام بدیم ...؟
آه کشید. منظورم .....سـ....کـ سه ."
احساس کردم هرچی خون تو بدنم بود رفت سمت صورتم . اوه خدای من سـ..کـ ..س؟ با هائه ؟ من تا حالا بهش فکر نکرده بودم! ولی حالا که پدرش حرفشو زد  فکرم درگیرش شد .، اوه لعنتی ، تازه شیش ساعت پیش دوست پسرم شده و حالا پدر ش داره در مورد اون چیز به من تذکر میده .
" خوب....؟ میتونم بهت اعتماد کنم پسرم ؟ " با صدای بم ترسناکش ازم پرسید.
احساس کردم پیشونیم خیس عرقه . ولی بعد مثل پدرم بهش احترام گزاشتمو سرمو تکون دادم پایین .
زد به شونمو خندید " توی شب عروسیتون ، خودم مطمئن میشم که کسی مزاحمتون نشه . تو میتونی تموم شب داشته باشید " به صورت سرخ من لبخند زد  انگار نه انگار داشت در مورد یه موضوع خجالت اور مثل این حرف میزد ، اونم با من ، لعنتی من هنوز باکـ رم !
ـ پایان فلش بک ـ


((‌دونگهه ))موقع شام هیوکجه تمام وقت کنارم بود ، کلی بهم رسید ، حتی دور دهنمو از غذا پاک کرد ولی اصلا به چشمام نگاه نمیکرد . خوب میدونم که الان با دوستامونیم ولی اون همیشه با چشمای عاشقش زل میزد تو چشمام .
 کنجکاوم بدونم داره به چی فکر میکنه . شاید به خاطر مسابقه استرس داره ؟ اره شاید .
بعد از شام ، رفتیم به پیستی که سونگمین واسه مسابقه اماده کرده بود . خوب زیاد طولانی نبود ولی یه قسمتای سختی داشت مثل تپه ها و پیچ های سخت .  همه نگران بودند چون  اسیب دیدگی هیوکجه تازه بهبود پیدا کرده بود و به اضافه اینکه هوا کاملا تاریک بود.
بعد از شیر یا خط مسابقه شرو ع شد . خوب این دفعه اول من بود که مسابقه رو میدیم واسه همین یکمی هیجان زده بودم .
اولین کسی که مسابقه میداد ، کیو و یوچان بودند . کیو موتورشو روشن کرد رفت سمت  خط شروع ،‌ یوچان هم دنبالش رفت ،‌کیو کلاه کاسکتشو گزاشتو یه بـ وس واسه ی  سونگمین فرستاد و باعث خندیدنش شد.  پیش خودم به این صحنه خندیدمو هیوک بهم لبخند زد.
مسابقه شروع شد ، خیلی سریع میرفتند و باورم نمیشه کیو بتونه این قدر سریع رانندگی کنه ،‌اخه همیشه فقط میشست روی صندلیو بازی میکرد . در اخر کیو از یوچان برد . با خوشحالی دست زدمو هیوک بهم خندید.
مسابقه با مسابقه دهنده های بعدی ادامه پیدا کرد ، جه جونگ و هانگنگ . هیچول هیونگ قبل از اینکه هانگنگ کلاه کاسکتشو بزاره سرش با حرارت بـ وسیدش  و مسابقه شروع شد . اوه لامصبا خیلی خوبن . خوب البته . در هر صورت اونا لیدرن . فاصلشون خیلی نزدیک بود ولی جه جونگ هیونگ مسابقه رو برد . حالا دیگه نتیجه وابسطه به هیوک بود ، اگه میبرد بچه های سوجو برنده اعلام میشدند
هیوکجه رفت به سمت خط شروع ،‌جونسو هم دنبالش رفت . به هم یه چیزی گفتنو خندیدند َ اخم کردم .
یه دفعه یه نفر منو حل داد سمت هیوک .
"آآه !" هیوکجه منو با بازوهاش گرفت . پشتمو نگاه کردم . سونگمین داشت میخندید
سونگمی گفت "چرا هیوکجه رو تشویق نمیکنی و بهش امید نمیدی  ؟"
" تشویق ..؟"
هیچول گفت " اره مثل چند دقیقه پیش من ...!" سرخ شدم . اونا ازم میخواستند این کارو جلوی اونا انجام بدم ؟
یکم مرد بودمو پایینو نگاه کردم ، نمیدونستم چی کار کنم .یه دفعه چند تا انگشتو روی لبم احساس کردم . هیوکجه انگشتاشو روی لبم فشار دادو بعد انگشتشو گزاشت روی لب خودش .
این ،  شویقیه که بعث خوش شانسی من میشه " خندیدَ وای چه قدر جذابه . بعش خندیدم و بی صدا ازش تشکر کردم که درکم کرده ولی در گوشم زمزمه کرد .
" من یه بوسه ی واقعی میخوام اگه مسابقه رو بردم " کلاهشو گزاشتو منو خجالت زده مثل پسر های خنگ باقی گذاشت .
مسابقه شروع شد و خیلی سریع رانندگی میکردندو لعنتی و چرا میتونه همه کاری انجام بده ؟ باد شدید میوزید و سردم شد ، بدنمو بقل کردم ، پشیمون شدم که چرا کاپشنمو نپوشیدم  . دوباره حواسمو جمع بازی کردم . هیوکجه خیلی معرکه میروند َ من حتی نفهمیدم که  کی مسابقه تموم شد ، و هیوکجه برد . بعد از اینکه با هم تیمیاش پیروزیشونو جشن گرفتن  اومد سمتمو اروم لبشو لیسید .  مظطرب شدم .
" هائه ؟ " سرشو کج کرد نزدیک تر . یه نگاه به دوروبرم انداختم همه داشتند به ما نگاه میکردند و  اوه لعنتی نه .شرط میبندم واسه این ازم خواست که بهش جایزه بدم چون در هر صورت میبرد .! ولی عمرا اگه من این کارو جلوی جمع بکنم
ولی به جای اینکه منو بـبـ وسه ، محکم بقلم کرد و هاان ؟
در گوشم زمزمه کرد " خنگ چرا کاپشن نپوشیدی؟  نزدیک بود بمیرم از بس تند رانندگی کردم تا فقط بیامو گرمکت کنم . "
چشمام گشاد شد . صبر کن . یعنی وقتی داشته مسابقه میداده منو دیده که خودمو بقل کردم ؟ واقعا به خاطر این برد که میخواست منو بقل کنه و به همین سادگی گرمم کنه ؟ توی سینم احساس پری کردم .
هیچول داد زد " هی ! پس جایزت چی میشه ؟!" خندیدیم
"اونو نمیشه جلوی همه انجام داد هیونگ " سرخ شدم  این یعنی هنوزم بـ وسشو تو اتاق ازم میخواد ؟ اوه خدایا
----
((‌ هیوکجه ))ساعت ده شب بود وقتی برگشتیم به اتاقمون . دونگهه رفت سمت اتاق خوابو لباساشو عوض کرد و منم رفتم توی حمامو لباسمو عوض کردم . صورتمو توی سینک شستمو اه کشیدم . اوکی هیوک . میتونی امشبو بگذرونی . فقط به چیزای منحرف فکر نکن ، اصلا فکر نکن به اون چشمای جذاب ،‌لبای باریک ، پوست صافش ...... ااااااه !!!! من واقعا باید جلوی خودمو بگیرم !
از جام اومدم بیرونو رفتم سمت اتاق خواب. قلبم تند تر میزد . لعنتی خواهش میکنم تحمل کن قلب. ما میتونیم  جلوشو بگیریم . مجبوریم .
دونگهه نشسته بود روی تخت . بالا رو نگاه کردو بهم لبخند زد . بالافاصله نگاهمو برگردوندم . به لبخند فرشته گونش  نگاه نکن ، به لبخند فرشته گونش نگاه نکن ، به لبخند فرشته گونش نگاه نکن ..
" هیوک ،‌بیا بخوابیم "
" هاااااان ؟؟"
" چی هااان؟ من خوابم میاد "
چشماشو با جذابی مالید.
" او..اوه . خواب "
" هان؟"
" هیچی .. بیا فقط بخوابیم هائه "
از تخت نه چندان بزرگ رفتیم بالا و پتو رو تا صورتمون کشیدم بالا . بهش لبخند زدمو اروم موهاشو به هم ریختم . " شب بخیر هائه " پیشونیشو بوسیدم . خندیدو جوابمو داد" شب خوش هیوک "
"..."

"...?"

" تو .. سردته هائه ...؟"
سرشو به اطراف تکون داد .
" .واقعا ؟"
سرشو تکون داد پایین
" اصلا سردت نیست ؟"
خندید " اگه میخوای بقلم کنی فقط باید بگی احمق "
سرخ شدم " میـ .. میتونم ؟"
سرشو تکون داد پایینو از ته دل لبخند زد ، کشیدمش تو بقلم سعی کردم بخوابم .

 



:: موضوعات مرتبط: LMBYB


Forever Love..Forever EunHae
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به ♥♥♥ We Want EunHae ♥♥♥ مي باشد.
.:: This Template By : TemKade.com ::.